Monday, October 30, 2006

shit land

VOL I

خدا تنها بود. خدا حوصله اش سر رفته بود، باید کاری می کرد. جرقه ای در ذهنش زد،جرقه تبدیل به بشکن شد بومممممم و جهان خلق شد. هفت روز بعد دوباره همان آش بود و همان کاسه و همان بی حوصلگی
این بود که سری زد به کمد آت و آشغالهاش وکیسه تخمهاش را برداشت. رفت بالای زمین و مثل فرفره دور خودش چرخاند و شروع کرد به پاشیدن تخم آدم روی زمین. به ته کیسه که رسید دیگر نمی توانست مشتش را پر کند و کیسه را سر و ته کرد و چند میلیارد تخم ته کیسه ریخت جایی مثل چین. همین کار را با درختها و حیوانات نیز انجام داد. ...بعد برگشت به عرش اعلی ودوربینش را برداشت
VOL II
ده سال پیش دو نفر بودند با اسمهای رضا و محمد. محمد سالها پیش رفت آلمان و هم بازی دوران کودکیش روتو ایران تنها گذاشت. نه سال پیش رضا رفت و تنهاترین شد، دو روز پیش محمد دوباره همبازی بچگیش رو پیدا کرد
خدا خواست که محمد بمیره سلاحش هم سرطان بود ولی رضا رو یه آدم کشت، سلاحش یه چاقوی ضامن دار بود که می تونست پوست و استخون رو پاره کنه
یادشان گرامی

Saturday, October 28, 2006

چند روز پیش نوشته ای خواندم از خانم "خاکستری پوش" رییس یک موسسه انتشاراتی گمنام. تنها کتابی که موسسه فوق الذکر اقدام به چاپ آن کرده است کتابی است از خود خانم رییس به نام "چنین گویند دوشیزگان ترشیده" در باب تاریخچه فعالیتهای فمینیستی در ایران. در مقدمه کتاب که حجم عمده ای از کتاب را به خود اختصاص داده آمده است "...تنها چیزی که برای تبدیل شدن به یک فمینیست دو آتشه نیازمند آنید اراده و تصمیم است، مانند خلقت دنیا که به صورت کن فیکون صورت گرفت." خانم خاکستری پوش خود را به عنوان اولین کسی که توانست این تصمیم را گرفته و با جدیتی شدیدا آلوده به وقاحت آنرا ادامه دهد معرفی کرد
در فصل ابتدایی و البته انتهایی کتاب تنی چند از بزرگ فمهای این مرز و بوم معرفی شده اند، آقای ن.معروفی همسر خانم خاکستری پوش که البته چاره ای جز سر نهادن ندارد ، آقای م.دوستی که به زعم نویسنده غول دنیای فمینیسم می باشد
خانم خاکستری در پایان مصاحبه خاطر نشان نموده اند که علاقه خاصی به علوم فضایی نیز دارند که متاسفانه هنوزکتابی در خور چاپ در این زمینه به پستشان نخورده

Friday, October 20, 2006

پاییز امروز اومد با تاخیری یک ماهه ، شهیار قنبری بهم گفت که اومده. باد پاییزی از پنجره اومد تو و یه راست رفت سراغ قلبم می خواست اونو با خودش ببره، بهش گفتم که دیگه دلم رو به کسی نمی دم. زورش بهم نرسید ولی ریختش به هم آخرشم همچین فشارش داد که دردم اومد
هیچ می دونی که از گورستان خاطرات تا حریق یادها یک سیگار بیشتر فاصله ندارن؟

Wednesday, October 18, 2006

:یک روز دکتر اومد تو اتاقم و گفت اولین چیزی که بعد از شنیدن عبارات زیر به ذهنت می رسه رو بگو

خوشی چی هست؟
غم یادم نمی آد
تو من؟
دانشگاه نکبت
یارو دانشگاه قبول شد بدبخت
کار بی هدف
یارو مرد خوش به حالش
بیچاره دانشگاه قبول نشد طفلک
فلانی بچه دار شد خوش به حالش
دنیا عجب جای مزخرفیه
فردا میمیری نههههههههههههه نمی خوام می خوام زندگی کنم

برگرفته از کتاب "خاطرات دیوانه ای که هنوز از قفس نپریده" ص 304

Thursday, October 12, 2006

پاییز امسال با توپ پر اومد، دیروز چنان عصبانی بود که دو تا از دیشای بالا پشت بوم رو انداخت تو حیاط و یکی از لباسای من رو از روی بند به یادگار برد. در ضمن فکر کنم امسال چتر از مد افتاده چون دیروز عصر تو خیابون همه مثل مرد خیس شدن ولی چترهاشون رو باز نکردن

Wednesday, October 11, 2006

با لحن بنیامین بخونین : اینترنت فیلتر، موس خراب، فارسی سخته ،همسایه خوابه ،اهنگ آروم
...نمی خوام، نمی خوااااااام

. بزرگترین تخصص جماعت ایرانی گرفتن یک چیز و گند زدن به اون به بهترین شکل ممکنه
تا حالا به وبلاگ فمینیستها سر زدین? (ببخشید که نمی تونم لینک بذارم چون می ترسم باعث جنگ شه که من اصلا حوصله اش رو ندارم) من با خوندن حرفای اینا به این نتیجه رسیدم که هدف فمینیسم ازنوع وطنیش اینه که تو قاموس بشری یه سرچ اند ریپلیس بزنه و بگه هر جا نوشته شده مرد بشه زن مثلا حافظ وقتی داره آب رکن آباد و شراب شیراز رو توصیف می کنه بگه : که زن افکن بود زورش یا مثلا مردآویج بشه زن آویج
صادق هدایت یه جایی می گه مردهای یک شهر رو از روی فاحشه های اون شهر بشناسید چون خودشون رو برای مردهای اون شهر بزک می کنن. وقتی روشنفکرامون اینن وای به حال گاگولایی مثل من

shift+R وقتی می گم وبلاگ داشتن تایپ آدم رو خوب می کنه میگین نه هیچ میدونستین که
? تو ورد می شه ريال
ريال ريال ريال ريال ريال ريال ريال ريال ريال ريال ريال ريال ريال ريال ريال ريال ريال
.کاش می شد همه کلمه ها از این کلید میانبرا داشتن

Monday, October 09, 2006

تکنولوژی

چند روز پیش داشتم با این اسباب بازی گوگل که همه جای زمینو نشون می ده بازی می کردم.اولش که عقده گشایی بود رفتم حرم مطهر توتنخامون با اون مناره های هرم شکلش. بعد از زیارت و قرایت فاتحه یه سری زدم به میلان و باشگاه سن سیرو.داشتم از ایتالیا می رفتم آمریکا که وسط یکی از این بحرهای کبیر یه نقطه کوچولو دیدم.غلتک موسم رو چرخوندم تا بزرگتر شه،یه جزیره کوچیک بود دیدم فضاش برام آشناست.تا جایی که میشد تصویر رو بزرگ کردم.باورتون نمی شه که چه قدر به چشم آشنا می اومد ولی چیزی که دیدم منجر به سبز شدن یه جفت شاخ رو کله ام شد ،یه آدم! خیلی داغ کرده بودم آخه قیافش ، لباس پوشیدنش ساز و برگش برام خیلی آشنا بود.بعد از کلی فسفر سوزوندن بالاخره شناختمش "رابینسون کروزویه"بود.میدونین داشت چی کار می کرد؟ در حال همجنس بازی با جمعه بود.مثل اینکه بعد از مردن نویسنده داستان، رابینسون هم لات شده و انجیل خوندنو گذاشته کنار.دیگه خیلی حرصی شده بودم از دست تکنولوژی لاکردار.رفتم پشت بوم و دو انگشت وسطم روگرفتم به سمت جایی که حدس می زدم ماهواره های خاله زنک اون دور و ورا میچرخن.حالا اگه یه وقتی موقع بازی با این جاسوس منو دیدین با بیلاخ فرنگی افراشته به خودتون نگیرین منظور من شما نیستین

Once upon a time…

یادته یه روز زنگ زدی و گفتی که یه مشکلی داری که می شه حلش کرد فقط همت می خواد و نمی دونی چه طور باید خودتو مجبور به انجامش کنی؟ از زور بی کسی اومده بودی سراغ من. من بهت گفتم فقط به این فکر کن که قدم آخره، محکم برش دار که تا آخر عمرت بتونی بهش افتخار کنی. اگه می دونستم این آخرین باریه که باهات صحبت می کنم حتما بهت می گفتم "ببین این آغاز یه راه دوره،یه راه "دور تا بی نهایت
خیلی بده که نمی تونم حرفام رو به خودت بگم و مجبورم بذارمشون تو یه بطری مجازی و پرتش کنم تو یه دریای بی در و پیکر به این امید که شاید یه روزی بخونیشون.

چرا می نویسم؟


حالا که همه دارن هر چی به دهنوش می آد رو می نویسن خوب چرا من نه؟-
حداقل خوبی داشتن بلاگ اینه که تایپ آدم رو سریعتر می کنه.-
از احمقهایی مثل "آنتونی رابینز" وتوی مزخرفاتی مثل "بیا بگیر این جونور زشت روبجو" به وفور این جمله رو شنیدم که می گن بالاخره باید شروع کرد، میخوام برای یک بار هم که شده به حرفشون گوش کنم.................................................................................
مزخرفات بالا صرفا شوخ طبعی ای بود برای فتح باب دوستی. مخلص کلام ، 20 سال از وقتی که خواندن و نوشتن را یاد گرفتم گذشت،خسته شدم از خواندن و شنیدن،میخواهم بگویم و بنویسم.
و اما بعد…
Known or Unknown,this is the question…
شعر فوق یکی از سروده های یک یاوه سرای معاصر فقید است در باب بحران هویت در اینترنت که همه به شکلی باهاش درگیرن.تو ادبیات عرفانی برداشتن حجاب بین عاشق و معشوق اولین قدم وصاله ولی توی این کلاف مجازی فقط کافیه یکی بفهمه اسمت با "ب" شروع می شه، انگار لنگ بی تنبون توی میدون آزادی قدم زدی و بستنی لیس زدی.پس برای این که مجبور به سانسور نشم مجبورم از اسم جعلی استفاده کنم، لطفا اصرار نفرمایید

Sunday, October 08, 2006

...الوووووو،صدا خوبه؟من صدای همتونو دارم صدای من میاد؟حالا خوبه؟

باورم نمی شه یعنی منم دارم می افتم تو این تار عنکبوت بی در و پیکر؟